
سلام بر کسی که گفت من بشری مثل شما هستم ولی بشری مثل او نبود. همان کسی که مثل همه بود و هیچ کس مثل او نبود. همان سر سلسله بی همتایان مملکت وجود همان سر سلسله پادشاهان عالم لاهوت همان کسی که تنها نبود با اینکه همتایی نداشت. همان کسی که خدا ظهیرش بود. همان کسی که ملایکه برای پشتیبانی اش پشت به پشت صف کشیده بودند. همان کسی که جبرییل زانو زده و آماده به خدمتش بود. همان کسی که بی همتای مومنان پشت به پشتش ایستاده بود. چگونه گمان کردند تنهایی؟ چگونه گمان کردند که نمیدانی چه میکنند؟ تویی که سمع و بصر مکان و لامکانی تویی که قلب تپنده زمین و زمانی چگونه گمان کردند اگر علیه تو باشند تو کسی را نداری؟ چگونه گمان کردند که میتوانند تو را خوار کنند؟ تویی که شکوه و بلندایت را ...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم یک فیلم از دیکاپریو تلویزیون گذاشته و دو نفر مسلمان ایرانی دارند بعد از نمایش، دربارهاش حرف میزنند. یکیشان به صورت کاملا پیشفرضانهای از دیگری میپرسد: حالا به نظر شما فیلم چطور میتواند کششی داشته باشد که مخاطب دو-سه بار دیگر آن را ببیند؟ نشنیدم طرف چه جواب میدهد... فقط میدانم خودم گفتم: برای چه آدم باید یک فیلم را دو-سه بار ببیند؟! حالا اگر به آدمها بگویی یک بار ق...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم یقین، همه سرمایه یک مجاهد است. و خداوند مجاهدان را بر نشستگان، برتری داده است.. تردیدهایت را در دلت پنهان نکن... برای آنها آشیانهی امن و مخفی نساز! روزی سر از تخم برمیآورند که روز مباداست! روز آماده باش... در آن روز، تردیدها دشنه میشوند به قلب فرماندهات... به قلب امام....
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم وقتی سوره عادیات میخوانیم و میگوییم، همیشه حرف از مجاهدت با شدتی است که هر حدی را از بین ببرد...خلاصه القای سرعت و توان دویدن است. این اسب های مجاهدان داستان دیگری هم دارند... داستان اسبهایی که کم بودند یا نبودند، یا مجاهدانشان سر پا نبودند و خلاصه مجاهدت نتوانستند، و نشانه ا...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم مثل علیِ اکبر که در راه گفت پدر! انگور میخواهم... مثل علیِ اکبر که از وسط کارزار برگشت و گفت پدر! تشنگی بی طاقتم کرده است... فرض بفرمایید ما هم هرچه می خواهیم، با همین رمز و ادبیات است! فرض محال که محال نیست! هست؟! شما که نطق عالم را میخوانید...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم روایت شده: در باغی به علامه طباطبایی(ره) درخت سیبی را نشان دادند و گفتند این درخت ثمر نمیدهد. علامه با دست به تنهاش زده و صدا زدند: مش فلان! بیا این درخت رو قطع کن، ثمر نمیده! دیدند اون سال اون درخت، دو بار ثمر داد! کاش میشد از درخته پرسید واقعا ترسیدی قطعت کنند و استعداد نهفتهات را رو کردی؟ یا اینکه به غیرتت برخورد و خواستی ابراز کنی من میتوانم اگر بخواهم! -شاید اگر درخت هم جنسیت میداشت، سوال اول را اگر خانم میبود تایید میکرد و دومی را اگر آقا بود!- چقدر اون درخت سیب شبیه بعضی وقتهای ماست... وقتی فکر میکنیم توانم را ابراز کنم که چه بشود؟! از زیر خاک بیرون بیایم و جوانه بزنم که چه کنم؟! آخر، این همه که ثمر دادند، چقدر بهار شد؟! با چند درخت پربار، بهار میشود در نهایت؟...
ادامه مطلب